به گزارش کسب و کار نیوز ، در سالهای اخیر، مجموعهای از تحولات بینالمللی تصویری متفاوت از نقش و توانایی آمریکا در مدیریت بحرانهای جهانی ایجاد کرده است. خروج آشفته نیروهای آمریکایی از افغانستان در اوت ۲۰۲۱ (مرداد و شهریور ۱۴۰۰) و تصاویر غمبار فرودگاه کابل از جمله مهمترین نمادهای این تغییر برداشت بود؛ رویدادی که نشان داد فاصلهای میان قدرت نظامی یک کشور و توانایی آن برای ایجاد نتایج سیاسی پایدار وجود دارد.
پس از آن، تجربه جنگهای طولانی، هزینههای مداخلات خارجی و افزایش تردیدها درباره اثربخشی حضور مستقیم نظامی آمریکا به تغییر محاسبات بسیاری از بازیگران جهانی و منطقهای منجر شد.
در چنین شرایطی، تحولات اخیر در منطقه و رویارویی آمریکا با ایران، بار دیگر این پرسش را مطرح کرده است که آیا ابزارهای سنتی قدرت واشنگتن همچنان میتوانند اهداف راهبردی این کشور را محقق کنند یا خیر؟
بررسی مسیر طیشده از کابل تا تنگه هرمز، نشان میدهد که چگونه شکاف میان توان اعمال فشار و دستیابی به اهداف سیاسی به یکی از مهمترین چالشهای پیش روی جایگاه جهانی آمریکا تبدیل شده است.
از قدرتنمایی تا خروج آشفته؛ افغانستان بهعنوان نماد محدودیت قدرت آمریکا
تصاویر فرودگاه کابل حدود پنج سال پیش به یکی از ماندگارترین قابهای سیاست خارجی آمریکا در دو دهه اخیر تبدیل شد؛ تصاویری که در آن هزاران نفر برای خروج از افغانستان تلاش میکردند و هواپیماهای نظامی آمریکا در حال انتقال آخرین نیروها و شهروندان این کشور بودند. این صحنهها با تصویری که واشنگتن سالها از توانایی خود برای مدیریت تحولات جهانی ارائه کرده بود، فاصله داشت و به نمادی از شکاف میان اهداف اعلامی آمریکا و نتایج واقعی مداخلات نظامی این کشور تبدیل شد.
ایالات متحده پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ (۲۰ شهریور ۱۳۸۰) با هدف سرنگونی طالبان در ظاهر و با شعار مبارزه با تروریسم و ایجاد یک ساختار سیاسی جدید در افغانستان وارد این کشور شد. این حضور نظامی نزدیک به دو دهه ادامه یافت و به طولانیترین جنگ خارجی تاریخ آمریکا تبدیل شد؛ اما در نهایت، توافق دولت دونالد ترامپ با طالبان در سال ۲۰۲۰ (۱۳۹۹) و تصمیم دولت جو بایدن برای اجرای خروج نیروها، مسیر پایان این حضور را رقم زد.
سقوط سریع کابل در اوت ۲۰۲۱ (مرداد ۱۴۰۰)، تنها چند هفته پس از آغاز خروج نیروهای آمریکایی، نشان داد که پروژه طولانی واشنگتن برای ایجاد یک نظم سیاسی پایدار در افغانستان با موانع جدی روبهرو شده است.
مسئله افغانستان تنها به پایان یک عملیات نظامی محدود نشد بلکه پرسش گستردهتری درباره توانایی آمریکا برای تبدیل برتری نظامی به دستاورد سیاسی ایجاد کرد. واشنگتن در طول این سالها میلیاردها دلار هزینه کرد، نیروهای امنیتی افغانستان را آموزش داد و تلاش کرد ساختار سیاسی جدیدی ایجاد کند اما فروپاشی سریع ارتش افغانستان پس از خروج نیروهای خارجی نشان داد که ایجاد ثبات سیاسی و اجتماعی پایدار، صرفاً با حضور نظامی و حمایت خارجی امکانپذیر نیست.
از این منظر، افغانستان به یکی از مهمترین نمونههای محدودیت قدرت آمریکا در عرصه بینالمللی تبدیل شد. این تجربه نشان داد که حتی حضور طولانیمدت یک قدرت بزرگ نیز نمیتواند بهتنهایی مسیر تحولات سیاسی یک کشور را مطابق اهداف اولیه خود تعیین کند و میان پیروزی نظامی در میدان و دستیابی به اهداف راهبردی، فاصلهای جدی وجود دارد.
از افغانستان تا خاورمیانه؛ فرسایش تدریجی قدرت مداخله
تجربه افغانستان در شرایطی رخ داد که آمریکا پیش از آن نیز درگیر پیامدهای مداخلات نظامی طولانیمدت در خاورمیانه بود. جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ (۱۳۸۲) که با هدف سرنگونی حکومت صدام حسین آغاز شد، اگرچه به سرعت به پایان حکومت عراق انجامید اما در ادامه با بیثباتی سیاسی، شکلگیری گروههای مسلح و هزینههای سنگین انسانی و مالی همراه شد.
این تجربه در کنار جنگ افغانستان، به تدریج تصویری از محدودیت توانایی آمریکا برای تبدیل پیروزی نظامی اولیه به دستاورد سیاسی پایدار ایجاد کرد.
در سالهای پس از این جنگها، واشنگتن بهتدریج از حضور گسترده زمینی فاصله گرفت و تلاش کرد نفوذ خود را بیشتر از طریق ابزارهایی مانند تحریم، ائتلافسازی، عملیات محدود نظامی و فشارهای سیاسی حفظ کند.
این تغییر رویکرد نشان داد که هزینههای جنگهای طولانی، تمایل آمریکا برای ورود به درگیریهای گسترده جدید را کاهش داده است و استفاده از قدرت نظامی مستقیم دیگر مانند گذشته تنها گزینه اصلی سیاست خارجی این کشور محسوب نمیشود.
این روند بر محاسبات دیگر بازیگران جهانی و منطقهای نیز اثر گذاشت. رقبای آمریکا دریافتند که فاصلهای میان توانایی واشنگتن برای وارد کردن ضربه نظامی و توانایی آن برای مدیریت پیامدهای سیاسی یک بحران وجود دارد. به همین دلیل، برخی کشورها تلاش کردند با افزایش توان دفاعی، ایجاد ائتلافهای جدید و استفاده از ابزارهای نامتقارن، هزینههای تقابل با آمریکا را افزایش دهند و فضای مانور بیشتری برای خود ایجاد کنند.
در نتیجه، مجموعه تجربههای دو دهه گذشته باعث شد برداشت جهانی از قدرت آمریکا دچار تغییر شود. مسئله اصلی دیگر توانایی واشنگتن برای آغاز یک عملیات نظامی نبود، بلکه میزان موفقیت آن در تبدیل این اقدامات به نتایج سیاسی پایدار مورد تردید قرار گرفت؛ موضوعی که به یکی از عوامل مهم در تغییر محاسبات قدرتها در برابر آمریکا تبدیل شد.
تنگه هرمز؛ آزمون تازه محدودیتهای قدرت آمریکا
در ادامه روندی که از افغانستان آغاز شد، رویارویی اخیر آمریکا با ایران به آزمون دیگری برای سنجش توانایی واشنگتن در تبدیل قدرت نظامی به نتیجه سیاسی تبدیل شد.
آمریکا با هدف ضربه زدن به توانمندیهای راهبردی ایران از جمله برنامه هستهای، توان موشکی و ظرفیتهای منطقهای این کشور وارد اقدام نظامی شد اما گذشت زمان نشان داد که کاخ سفیدنشینان دچار خطای راهبردی شدهاند و دستیابی به اهداف حداکثری، بسیار دشوارتر از وارد کردن ضربات اولیه است.
یکی از مهمترین اهداف اعلامی واشنگتن، محدود کردن توان هستهای ایران بود اما این اقدام نتوانست به حذف این ظرفیت و توانایی بومی ایران منجر شود و مسئله هستهای همچنان بهعنوان یکی از محورهای اصلی اختلاف باقی ماند. در حوزه موشکی نیز اگرچه برخی زیرساختها هدف حملات متجاوزانه قرار گرفتند اما توان موشکی ایران بهعنوان یکی از عناصر اصلی بازدارندگی این کشور همچنان در معادلات منطقهای باقی مانده و باعث هراس امریکا و متحدان آن شدهاست.
هدف دیگر آمریکا، تضعیف شبکه متحدان منطقهای ایران بود اما تحولات میدانی نشان داد که این مسئله نیز به سادگی قابل حل نیست و ساختارهای سیاسی و امنیتی شکلگرفته در منطقه همچنان بخشی از معادلات خاورمیانه باقی ماندهاند. در چنین شرایطی، واشنگتن با چالشی مواجه شد که پیشتر در افغانستان نیز تجربه کرده بود؛ یعنی تفاوت میان وارد کردن ضربه نظامی و ایجاد تغییر پایدار در محیط سیاسی.
در این میان، تنگه هرمز به یکی از پیچیدهترین چالشهای پیش روی آمریکا تبدیل شدهاست. منطقهای که برای امنیت انرژی جهان اهمیت حیاتی دارد، نشان داد که حتی حملات همهجانبه نظامی نیز نمیتواند کنترل کامل یک محیط ژئوپلیتیکی پیچیده را تضمین کند. افزایش تنشها در اطراف این آبراه، یک متغیر جدید به محاسبات آمریکا اضافه کرد و نشان داد که هر اقدام نظامی در منطقه میتواند پیامدهایی فراتر از اهداف اولیه خود ایجاد کند.
در نهایت باید گفت که از کابل تا تنگه هرمز، یک الگوی مشترک دیده میشود؛ آمریکا اگر چه همچنان در صدد اعمال فشار و اجرای عملیات نظامی است اما فاصله میان قدرت سخت و دستیابی به اهداف سیاسی مورد نظر، بیش از گذشته آشکار شده است. همین شکاف، به یکی از عوامل مهم تغییر برداشت جهانی از نقش آمریکا و نشانهای از فرسایش جایگاه پیشین این کشور در مدیریت تحولات بینالمللی تبدیل شده است.
سایت خبری تحلیلی کسب و کار استارت آپ | کارآفرینی | دانش بنیان | اقتصاد